تبليغاتX
 پروين سلاجقه

هجرانی8

 

 می دانی توی این سطرهایی که حالا« تو» جا خوش کرده ای، روزی فقط جای «من» بود؟

 تو آمدی

 تو رفتی

 و «من» در فاصله ی آمدن و رفتن تو در میان این خطوط آویزان شدم

 مهم نیست!

 توی تاریخ «من »و« تو» حرف های نگفته فراوان است

خدا می داند:

 از برگ هایی که هرسال بر شاخه های نوروز می جوشد

 تا بشقاب های گل مرغی این سرزمین

 از اشک های بیدریغ لیلی

 تا قهوه ی تلخی که امروز روی این میز میان من و تو یخ کرده است،

دویده ایم

  گواه ما ریگ های بدون شرح این بیابانند.

 راست می گویی!

 بوی« نا» گرفته ایم

 چقدر قدمت ما طول کشیده است!

 (و جان کندن ما برای درک این واژه ی سه حرفی:ع ش ق)

 بگذریم:

 عکس های آن روز فرودگاه را که ایمیل کرده بودی

 سیاه و سفید بود

 (مثل این که شال آبی فایده ای نداشت

آن روز،آسمان به صورت من نمی آمد)

حالا:

بی خیالی چشمان تو کم بود

فاصله هم به آن اضافه شد

 (توی قایقی،تنها نشسته ام/از ساحل تو دور می شوم/و برای خودم دست تکان می دهم)

 چه می شود کرد؟

 پل ها کارشان به درازا کشیده است.

  راستی عزیزم!

 کنار آن رود مشهور یا هر رود دیگری که قدم می زنی،

 سال نو مبارک!

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 13:15 موضوع شعر | لینک ثابت


عيد 1387

 

       سال نو مبارك


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 4:54 موضوع | لینک ثابت


قصه ی ما (هجرانی8)

 

ما هر روز اتفاق می افتیم

و همین طور که اره ها توی خاطراتمان چنبر می زنند

بر مدار هم می چرخیم

(مثل من که وقتی از طواف تو بر می گشتم

رنگ پیراهنم روشن تر به نظر می رسید

نسیمی لطیف بال های روسریم را به بازی می گرفت

و در تار و پود آن به دنبال بوی آشنایی می گشت.)

 

هنوز بوی جنین و زهدان می دادیم

(و شاید سفال های کاشان رنگ خاکستری نداشت)

که اسکندر و آب حیات را چشیدیم

و آن وقت همچنان بر مدار هم چرخیدیم

تا این که ثانیه ها خاطراتمان را به غارت بردند

(عاشقانه های کهن مرا به خرابات کشاندند

و چین زلفم را به دلدادگی صبا نسبت دادند)

 

توان از انگشتانم می گریزد

وقتی فقط سکوت می تواند راز رویین تنی ما را در حاشیه ی تاریخ ثبت کند

 

تو گفتی:«آن رازها را زمان فراموش می کند

 و از  ثانیه های عشق تنها حضوری باقی می ماند»

 

تو می گویی

و تو  توی هر چهار فصل زندگی می کنی

هیچ اسفندیاری به رویین تنی چشمان تو نیست

وقتی به من خیره می شوی

و خاطرات راه راه ام را دانه دانه از توی ذهنم بیرون می کشی

 

حالا سال ها از من و تو گذشته است

ما یاد گرفته ایم که خواب هایمان را از هم بدزدیم

ما یاد گرفته ایم که در خاطرات هم زندگی کنیم

تو می گویی...

من می گویم...

زمان می گذرد

ما در گلوی آسمانخراش ها گیر می کنیم

به آدم های راه راه عادت می کنیم

و کم کم در رایانه ها ته نشین می شویم

 

تو می گویی...

زمان می گذرد

 

(و آن وقت من وقتی از طواف تو بر می گردم

صدایم توی تلفن خش بر می دارد

کلیشه های «خاتون» و «بانو» بر گرد سرم چرخیدن می گیرند

نسیم از حوالی بال های روسریم می گریزد

و راه خانه ی گیسوانم را فراموش می کند)

 

تو می گویی...

و من نمی گویم.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 11:28 موضوع شعر | لینک ثابت


اعتراف

 

بازی بسته ای هستیم(من وتو)

جهان کوچکی داریم

(یکی مرکز. یکی حاشیه)

توی سطرهایم حضور صریحی داری عزیزم

خواب هایم را آشفته می کنی.


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 23:56 موضوع شعر | لینک ثابت


نامه(هجرانی7)

 

این نامه را برای تو می نویسم

گوش کن عزیزم

بین ما فاصله ای نیست

ـبه جزدوری شما-

که از قلم نمی افتد

اگر حالم را خواسته باشی:

-دور از تو اشیاء واقعیتی اضافی دارند

-دلفین ها در خلیج فارس می میرند

-در عربستان زن های ۳۸ ساله را به طواف کعبه راه نمی دهند

-تیشه ی فرهاد(گاهی) داغ ها را لاله می کشد

-و فرصت شیرینگی کشدار می شود(وکمی بی حوصله)

-هر صبح از قاعده ی کوچه که ریخته می شوم توی خیابان

-آویزان می شوم توی یک کیف دستی کوچک بر شانه ی خودم

و آن وقت

تو

آرام

آرام

   در میان پرسه هایم فاسد می شوی

 

 

دیگرحرفی ندارم(فعلا خداحافظ)

 

(می بینی چه راحت فرصت ها توی حرف هایم پاره می شوند

و هق هق ها سطرهایم را تصاحب می کنند؟)

.............

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پروين سلاجقه در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 1:14 موضوع شعر | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting